مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

405

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

از قصر خليفه بدر آمد و در برابر من جامهائى كه خياط آنها را از گونه‌گونه ديباها دوخته بود ، بديد . آن خادمك چشم بدان جامها نهاده ، در آنها تأمل ميكرد تا اينكه به من نزديك شد . من بر پاى خاسته ، او را سلام دادم . پرسيد : تو كيستى ؟ گفتم : مردىام بازرگان . پرسيد : اين جامها ميفروشى ؟ گفتم : آرى . پنج جامه بگرفت و گفت : اين پنج را قيمة چند است ؟ گفتم : آنها از من به تو هديتى است تا در ميان من و تو رابطهء مودت باشد . خادمك را فرحى بىاندازه روى داد . آنگاه من به خانه آمدم و جامهء كه با گوهر و ياقوت مرصع بود و سه هزار دينار قيمة داشت ، بسوى او بردم و جامه بوى هديت كردم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و هفتاد و يكم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ابو الحسن گفت : من جامه به غلامك هديت كردم . او هديت من قبول كرده ، مرا در قصر بحجرهء برد و نام من بازپرسيد . گفتم : من مردىام بازرگان . گفت : از كار تو بريب اندر شدم . گفتم : از بهر چه بريب اندر شدى ؟ جواب داد : از آن‌كه مال بسيار به من بخشيدى . من چنان ميدانم كه تو ابو الحسن خراسانى صيرفى هستى . اى خليفه ، چون اين سخن بشنيدم ، حيران شدم . غلامك به من گفت : گريه مكن . به خدا سوگند كسى كه تو از بهر او گريان هستى ، او را عشق بر او افزونتر است . و همهء كنيزكان قصر از كار تو و او آگاه گشته‌اند . پس از آن گفت : مقصود تو چيست ؟ گفتم : ميخواهم مرا يارى كنى . او مرا بفردا وعده داد . من بخانهء خويش بازگشتم و آن شب را با هزاران شوق بروز آوردم . چون بامداد شد ، بسوى او روان گشته ، بحجرهء او داخل شدم . آن خادمك به من گفت : بدان كه محبوبهء تو چون دوش از نزد خليفه بحجرهء خود بازگرديد ، من تمامت حديث تو با او بازگفتم . او را قصد اينست كه با تو ملاقات كند . تو